داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

تبلیغات تبلیغات

حاج قاسم سلیمانی در میان گلوله‌های داغ

بخشی از کتاب گلوله‌های داغ:

... یاد خاطره یکی از دوستان افتادم: « با جمعی از بچه‌های کرمانی داخل یک موکب نشسته بودیم، قابلمه نیمرو جلوی یک عراقی بود و با ولع و اشتیاق مشغول خوردن بود. ما هوس نیمرو کرده بودیم ، صدا بلند کردیم: «می‌دونی ما کی هستیم؟! ما همشهری‌های حاج قاسم سلیمانی هستیم.»

مرد عراقی تا نام حاج قاسم را شنید مثل برق گرفته‌ها از جا پرید، یک دستش را به نشانه احترام بر سر گذاشت و با دست دیگرش قابلمه نیمرو را جلوی ما گذاشت. خنده بر لب‌هایمان ماسید. رفت و به سرعت برگشت، یک سینی پر از نیمروی دیگر جلویمان گذاشت.»

پیش خودم گفتم: «باید این ترفند همشهری حاج قاسم را بکار ببرم.» البته به آنجا نکشید، سینی پر از نان و پنیر از راه رسید...

 

 

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

داستان کوتاه ، ۱۴۰۳-۰۲-۲۶ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها